تبلیغات متنی در لاین بلاگ پایان نامه کارشناسی ارشد چرخ سفالگری کودکان خرید بازدید
بستن تبلیغات [X]
مسافر کوچولو
مسافر کوچولو

دیروز تو مترو وسط اون همه آدم داشتم آب لمبو می شدم یهو یه خانم روزه دار حالش بد شد و ضعف کرد. ماشالله مردم غیور مسلمان، خودشونو به خواب زدن و هیچکس راضی نشد جاشو به اون بنده خدا بده.

جوانمردی و از خود گذشتگی مرده به خدا




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 184 ،

ما که از کل آرشیو وبمون کپی گرفتیم و مرده مونو زنده کردیم و تموم شد و رفت، خدا کنه همه ی وبای خدا بیامرز زنده بشن.

بای بای بلاگفا

-------------------------------------

پا نوشت:

شروع کردم خرد خرد دارم آرشیومو میذارم.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 148 ،

من این ترم معماری داشتم. موقعی که انتخاب واحد بود یعنی اوایل بهمن ماه، با خیال راحت معماری برداشتم چون دو تا کتابی رو که منابع سوالات امتحانی بود رو خریده بودم و مطمئن بودم با حل کردن اونا نمره م توپ توپ میشه. خلاصه، معماری رو برداشتم و چند جلسه هم رفتم سر کلاس و مباحث که یه کم زیاد شد و به حدی رسید که بشه ازش تمرین حل کرد، تصمیم گرفتم سراغ کتابها برم و خرد خرد شروع کنم تمریناشو حل کردن.

قفسه م رو نگاه کردم، کتابها نبودن. توی کمد؟ نه ... توی کارتن؟نه ... توی انبار؟نه ... لای لباسام؟نه... تو کارتن کفشام؟ نه ... خلاصه از بهمن 93 که ترم تحصیلی شروع شد تا شب امتحان معماری که 17 خرداد بود، من ده ها بار مکان های فوق الذکر رو گشتم تا حداقل 2 تا تمرین ازشون حل کنم که دلم خوش باشه و نگم که پولم هدر رفت. ولی کتابها انگار آب شده بودن رفته بودن تو زمین. جایی نبود که بهش شک نکنم. حتی یادمه توی دانشکده آگهی هم زدم که

"دو جلد کتاب معماری کامپیوتر گم شده است"

ولی دریغ ... دیگه از کتابها ناامید شدم و با توکل به همون جزوه ی درب و داغون و بدخطی که در طول ترم در حال خواب و بیداری سر کلاس نوشته بودم و بدون حل کردن حتی یدونه سوال که بفهمم اصلاً چجوری باید از این درسها توی مساله استفاده کرد، رفتم سر امتحان.

امروز یکی از دوستام رو دیدم که داره تا یکی دو روز دیگه فارغ التحصیل میشه. سلام و احوالپرسی و صحبتای معمول و داشتیم از هم جدا می شدیم که یهو گفت راستی شین! تو دو تا کتاب به من امانت دادی یادم بنداز بیام بهت بدمشون دو سه روز دیگه دارم میرم. منم با تعجب گفتم کتاب؟ کدوم کتاب؟ گفت دو تا کتاب معماری ...

تا این عبارت "دو تا کتاب معماری " از دهنش در اومد من در عرض یک صدم ثانیه، یک سال به عقب برگشتم و یاد اون شب گرم اوایل تابستون 93 افتادم که مثل علافها پاشدم رفتم اتاق این دوستم فیلم ببینم. فیلم که تموم شد نشستیم به صحبت و بهم گفت با یه استاد خارجی داره مکاتبه می کنه و استاده گفته برو فلان فصل فلان کتاب رو بخون. منم که کشته ی مرام و معرفت و رفاقتم گفتم خب من این کتابه رو دارم بهت قرض میدم بخونی. اصلاً دو جلد کتاب در این باره دارم که تازه گرفتم جهت محکم کاری فصل فلان اون یکی کتابه رم بخون. خلاصه یک سال قبل کتابارو دو دستی تقدیم این دوست بدقول کردم و اونم نامردی نکرد، نه خودش کتابارو خوند نه آورد پس داد که لااقل خودم بخونم و حالا بعد از یه سال که کار از کار گذشت و معماری پاس شد و همه چی به تاریخ پیوست، اومده به من میگه کتابهات دست منه ...

به نظر شما با دو جلد کتاب نو بی مصرف چیکار کنم؟




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 158 ،
چرا بلاگ اسکای یه فکری به حال این اسمایلی های یخ و بیمزه ش نمی کنه؟ <---- جون من این چیه آخه؟
--------------------------------------
پانوشت:
یه دوستی داشتیم فامیلیش "اسماعیلی" بود. این پارسال رفت آمریکا اونجا "اسمایلی" (Smiley) صداش میکنن. چقدم خودش راضی و خوشحاله.



برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 150 ،

هم اتاقیم چشاشو لیزیک کرده. دو روزه عین خون آشام ها رفته در تاریکی سکنی گزیده. 24ساعته چراغهای اتاق خواب خاموشه و یه چادر هم کشیده روی پرده ی پنجره و حتی نور گوشی هم اذیتش می کنه.

الان رسماً به گه خوردم افتاده. چشاش میسوزه هی میگه آبت نبود نونت نبود لیزیک کردنت چی بود؟

خودمم که انقد چرکم حوصله ندارم برم حموم. پروژه هام دست نخورده ی دست نخورده موندن.

پس کی میریم خونمون؟




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 179 ،

رفتم آشغالهای تولید شده ی ناشی از اسباب کشی رو ریختم توی یه کارتن گذاشتم حیاط که صبح بیان ببرن دوستمو دیدم هندزفری در گوش نشسته رو تاب با چشای قرمز. حتی والیبال هم نرفته ببینه.

میگم داغونی میگه حوصله ندارم.

خواستم بگن برو فرزندم ... من خودم ختم روزگارم ... از اون چشای قرمزت و اون هندزفری ت و موهای اتو کشیده و مرتبت و آرایش نصفه نیمه ی رو صورتت معلومه چته ...

خدایا اگه هستی گره از کار این جوونا باز کن اگرم نیستی که هیچی دیگه بیخیال.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 162 ،

هروقت که درحال ورود به بلاگفا هستم یک نگاه به لیست وبلاگ‌های به روز شده می‌ندازم و کلیک نمی‌کنم! وبلاگ‌هایی مثل ضد دخترها و ضد پسرها و من شوهر/زن می‌خوام! و… شاید همین اسم‌ها باشند که از چک کردنشان بیزارم کنند و بگذرم و فقط به خواندن لیست دوستان خودم اکتفا کنم. اما با تمام این‌ها بازهم کسانی هستند که حرفی برای گفتن دارند و زیبا می‌نویسند و آدم گم می‌شود درمتن هایشان و به فکر فرومی‌رویم وگاهی هم با حرف‌هایشان همزادپنداری می‌کنیم وحس می‌کنیم جلوی چشمانمان هستند وحرف میزنند و میبینیمشان …

حس می‌کنم حق بیشتر وبلاگ نویسان به خوبی ادا نشده و بیشترشان تنها هستند و فقط می‌نویسند و می‌روند وبعد از یک مدت رهایش می‌کنند و شاید حذف! شاید یکی از دلایلش هم کوتاهی ما وبلاگ نویسان در حق یکدیگر باشد، مایی که در لینک‌هامان هر نوع وبلاگ آپ شده یا نشده را داریم ولی آن ناب نویسان را شاید نه! بارها پیش آمده وبلاگ‌هایی بوده‌اند که حتی لینکشان کرده‌ام ولی لینک نشدم ومهم نبود و نیست، ولی باز هم گذاشتم در لیست بمانند و دیگران با آن‌ها و طرز فکرشان آشنا شوند ویک طوری وبلاگ خوانی سر جایش بماند وجایش را به نوشته‌هایی از نوع اس‌ام اسی ومی‌نیمال ندهد…

منبع: لینک زن

--------------------------------------------

خب ... انقد در حق من کوتاهی نکنید




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 161 ،

سین: یه ویژگی خوبت اینه که در طول ماه تغییرات هورمونی و اعصاب خردی و اینا نداری.

من:

سین: چون همیشه اعصابت خرده

من:

سین: و این یعنی ثبات شخصیت

من:




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 157 ،

یکی بیاد به من بگه از دست این مسئول خوابگاه چیکار کنم و به کجا پناه ببرم؟ هر کاری می کنم میگه یه جاییت بیرونه.

- پیرهن آستین بلند و شلوار میپوشم میگه برجستگی های اندامت پیداست (یکی نیس بگه خب پیدا باشه مگه همه دختر نیستن؟)

- مانتو می پوشم میگه دستات بیرونه (خب بیرون باشه. دستای خودم آفتاب سوخته میشه به تو چه؟)

- شال سرم میکنم میگه سینه ت بیرونه (منظورش قفسه ی سنیه س. آخه من نمی دونم قفسه ی سینه کجاش تحریک آمیزه؟ این که یه دست صاف و استخونه همش)

- شلوار لی می پوشم میگه ساق پات پیداست (مجید جان اون قوزک پاست)

- امروز دیگه عمداً یه چادر رو پیچیدم به خودم مثل کفن، رفتم حیاط. همه جامو سفت و سخت پوشونده بودم مثل کله قند متحرک داشتم راه میرفتم اومده میگه از پشت آفتاب میزنه پاهات معلومه.


اینطور که معلومه باید برم تو کارتن بخچال تا اینا راضی بشن. به قول خانم ت "بیا برو تو گونی" .

اصلاً می میخوام برم جهنم. به کسی چه مربوط؟

-----------------------------------------------------

پا نوشت:

فردا دارم میرم خونمون. بعد از 3 سال زندگی در این خراب شده بالاخره دارم راحت میشم.

دو سال بعد هم که کلاً دارم راحت میشم.





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 178 ،

روز اولی که این وب رو ساختم با خودم قرار گذاشتم که فقط روزای خوب زندگیمو اینجا بنویسم که هم خودم وقتی می خونم شاد بشم هم اینکه خسته شده بودم از بس وب های آه و ناله و گریه و اینا دیده بودم. با خودم گفتم یه وبی باید بسازم که اگه کسی احیاناً دلش گرفته بود و اومد به وب من، یه کم دلش شاد بشه و بفهمه که میشه با چیزهای خیلی ساده تو زندگی شاد بود و خندید. تو این 5،6 ساله هم که دارم تو وبم می نویسم سر قرارم بودم و فقط و فقط لحظه های خوب زندگیمو نوشتم.

گاهی اوقات انقدر زندگی سخت میشه که آدم نمی تونه شاد باشه. واقعاً نمی تونه. انقدر دلتنگم که نمی تونم توصیفش کنم. احساس می کنم همه ی غم دنیا رو برام کنار گذاشته ان.

سین مریضه. پدرم حالش خوب نیست. خودمم دو روز تو بیمارستان بستری بودم دیشب اومدم. یکی ذیگه از فامیلامون در اثر دیابت از دنیا رفت و بابام هم میگه نفر بعدی حتماً منم. سین از ایران رفت. 8 تیر رفت آلمان تا شاید اونجا بتونن کاری براش بکنن. حتی کنارم هم نیست که بتونم دلداریش بدم.

دلم براش تنگ شده. هر روز باهاش تلفنی حرف می زنم. سعی می کنم بهش انگیزه بدم. سعی می کنم بخندونمش. ولی می ترسم از اینکه از دستش بدم.

پست هایی که با علامت ستاره مشخص می کنم حرفایی یه که من برای خندوندن سین بهش گفتم.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 165 ،

***************************************

من: میدونی بار اولی که درک کردم همه ی آدما معمولی اند کی بود؟

سین: کی بود؟

من: اولین باری که درک کردم همه ی آدما معمولی اند موقعی بود که تو 5 سالگی با داداشم رفته بودم مسجد. بعدش آخونده (خیلی ببخشیدا) رفت دستشویی و اینجانب گوش واستادم و چیزی رو شنیدم که نباید میشنیدم. دچار آنچنان یاس فلسفی ای شدم که تا چند ماه هر آدم شیک و تر و تمیزی رو تو تلویزون می دیدم می گفتم اینم میگوزه.

سین: وجهه ی دکترم در نظرم نابود شد.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 150 ،

نشسته بودم تو مترو. خلوت بود. یه پسر کوچیک اومد و یه بسته فال گرفت جلوم و گفت خانم فال می خری؟

گفتم برای اولین بار بذار یه فال بخرم ببینم چی میشه. یکی برداشتم. بازش کردم. اومد:

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما

------------------------------------

غزل کامل:

ساقی به نور باده برافروز جام ما /مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم / ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق/ ثبت است بر جریده عالم دوام ما

چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان/ کاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما

ای باد اگر به گلشن احباب بگذری/ زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما

گو نام ما ز یاد به عمدا چه می‌بری/ خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما

مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است/ زان رو سپرده‌اند به مستی زمام ما

ترسم که صرفه‌ای نبرد روز بازخواست/ نان حلال شیخ ز آب حرام ما

حافظ ز دیده دانه اشکی همی‌فشان/ باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما

دریای اخضر فلک و کشتی هلال/ هستند غرق نعمت حاجی قوام ما




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 150 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 4008
  • بازدید امروز :1
  • بازدید دیروز : 7
  • بازدید این هفته : 13
  • بازدید این ماه : 159
  • تعداد نظرات : 2
  • تعداد کل پست ها : 12
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه